نويسندگان

 

 

 

 

باز کن پنجره ها را که نسیم

روز میلاد عقاقی ها را

جشن میگیرد

و بهار

روی هر شاخه کنار هر برگ

شمع روشن کرده ست

همه چلچله ها برگشتند

و طراوت را فریاد زدند

کوچه یکباره آواز شده ست

و درخت گیلاس

هدیه جشن عقاقی ها

گل به دامن کرده ست

باز کن پنجره ها را ای دوست

هیچ یادت هست؟

که زمین را عطشی وحشی سوخت

برگ ها پژمردند

تشنگی با جگر خاک چه کرد

هیچ یادت هست؟

توی تاریکی شب های بلند

سیلی سرما با تاک چه کرد

هیچ یادت هست

با سر وسینه ی گل های سپید

نیمه شب باد غضبناک چه کرد

هیچ یادت هست؟

حالیا معجزه ی باران را باور کن

و سخاوت را در چشم چمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه ی تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را

جشن میگیرد

خاک جان یافته است

تو چرا سنگ شدی

تو چرا این همه دلتنگ شدی

باز کن پنجره ها را و بهار را باور کن

 

 

بهار که می آید آدم تازه یادش میفتد که باید تازه شود . یادش میفتد که چقدر از این من تکراری آزار دهنده خسته شده . یادش میفتد که چقدر زود آخر راه شده  و هیچ راهی نرفته ... بعد خیالش را راحت می کند که این بار بندکفشش را محکم بسته چشم هایش راگشوده نقشه راخوب خوانده و از همه مهمتر اسباب دلش حسابی مهیاست .

روزهای آخر اسفند بهترین روزهای من است .

روزهایی که آدم خیالش راحت است ! خیالش راحت است که همه ی اشتباهات و سختی ها و ناکامی ها و تیرگی ها می ماند برای این ته مانده ی آخر سال . همه اش جمع می شود توی همین سالی که گذشت و دیگر با تو هیچ جا نمی آید .سنگینی اش روی کوله ات نمی ماند خسته ات نمی کند دل مرده ات نمی کند زمینت نمی زند کوچکت نمی کند .باورت می شود آزاد می شوی از همه ی سنگریزه های توی کفشت از همه ی بزرگ-صخره ها ی روبه رویت از همه ی آوارهایی که انگار به جز تو هیچ کس را نمی شناسند . انگار کوله بار زشتی ها می ماند و تو میروی ... میروی ؛ خوش به سبکبالی باد .


نوروز مبارک

 

پی نوشت : این منم . همونی که هست نه اونی که باید باشه . نه اونی که میتونه باشه نه اونی که تو می خوای باشه نه اونی که می خوان باشه . این منم همونی که هیشکی نمی خواد باشه . این منم همونی که می خوام باشه . خدا رو چه دیدی ؟ شاید یه روزی یه جایی یه کسی همونی که هست رو دوست داشته باشه .


[ پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ ] [ Z.n & Z.r ]

 

 

آه عزیزم در یک روز سرد زمستانی زیر رگبار و تازیانه ی باد ناگهان علوم پایه اتفاق افتاد . آه ای ابرهای تیره

ای عزیز نازنین من ..

آه ای زیبایی ها ... رویایی بودن ها . در این مه سرد زمستانی . آن سان که برق تست ها را زدن نمودیم و ای عشق تنها عشق ... مرا به گرمی سیبی بکن مانوس ...

وای عجیجم چگده مامانی شدی . وای مامانم اینا ... یه روز برفی یه سری دختر شاد ... 

واقعا احساسات و عواطفم الان ... آی مامان ... گنجشگکی نانانی بالش اوف شده بود و من اشک در چشمم حلقه زنان فکر این پندارم که چرا لاک ناخنم گوشه اش پرید ؟

دیروز اصغرو دیدم دلم ضعف رفت امروز اکبر کنارش وایساده بود نمی دونی جذبه ی نگاهش با المیرا چه کرد ...آه ... به نظرت تو دمپختک ادویه ی لازانیا بریزم بهتر نیس ؟ ... آه فکر کنم تقی از رنگ  قرمز پوست هلویی خوشش میاد اونروز که موهامو رنگ کرده بودم خیلی گوشه نگاهش یه جوری جیگلی بود .

امروز یه نقاشی  پروانه کشیدم زدم گوشه ی پنجره ی اتاقم ... چه رویایی شده بود ... در امتداد جاده ای بارانی ...پروانه های صورتی با بالهای خال خالی بنفش ...  

 

چیه خوب ؟ یه عزیزی به ما پیشنهاد داده بود که به اصل خود بازگشته دخترونه مطلب بذاریم و انقدر ادای مردها رو در نیاریم !!! ما هم همه ی تلاشمونو کردیم ولی خب دیدید که ...همش هم کافی نبود ! 

 

پنجشنبه 12 اسفند مقارن با نمی دانم چندم ذی الصفرالمرجب مقارن با یه خورده بعد ولنتاین ما بالاخره رفتیم این بی صاحاب مونده رو دادیم ! منظور همین امتحان علوم پایه اس که واقعا انقدری که حرصشو خوردیم جاش درس می خوندیم روزگار بهتری داشتیم . زینب که برای جلوگیری از تاخیر از روش خود گول زننون استفاده کرده بود ساعتشو یه ساعت کشیده بود جلو ! زهرا هم مثل همیشه کله سحر کلید انداخت اومد تو یونی مستخدم رو بیدار کرد ! اول از همه که پا گذاشتیم تو یونی دیدیم اون عزیز سفر کرده به یونی بازگشته و جان شما بسی مشعوف و شادمان گشتیم بعد هم رفتیم سر امتحان دیدیم افتادیم پشت سر هم تازه ساناز هم افتاده بود کنار دست زینب اینه که هر کی میومد زینب می گفت : جیگرت بسوزه من 200 شدم ! ( اشاره به ساناز ! ) بعدشم که شروع کردن اجرای بند 1 2 3 4 ...15 ...22...176...493...571... طرف فکر کرده بود با یه سری موجود گنگ لافهیم و لاعقول طرفه !

: داوطلبان گرامی ابتدا سوال را خوانده سپس پاسخ دهید اگر ابتدا پاسخنامه را پر کردید و بعد فهمیدید برگه ی سوال ندارید وزارتخانه هیچ گونه پاک کنی به شما ارائه نخواهد کرد ... داوطلبان گرامی این موجودات مراقب نما که در اطراف شما کمین کرده اند مجهز به کلت کمری می باشند لذا از پرسیدن سوال خودداری نمایید.  

داوطلبان گرامی ...

حالا هی هم صدای طرف قطع و وصل می شد .

داوطلبان گرامی ... مراقبین محترم ... را ... با سوزن ...میل کرده ...

خلاصه اعصاب داوطلبین محترم را ریز ریز کردن زیختن سطل آشغال خیالشون راحت شد . پس از آنهم امتحان را دادیم !! ( حال کردی چقدر این بخشش رو مفصل توضیح دادم ؟)

از اونجایی که بچه های پردیس پورسینای دانشگامون !!! ( یاه یاه یاه ) هم اومده بودن ما بسی چشم چروندیم شاید دوستامونو ببینیم که ندیدیم در همین اثنا بود که نماینده ی محترم !! آمد گفت دوستان بفرمایید عکس . زهرا و شقایق و ساناز رفتن . زینب موند افسانه و حمیده رو راضی کنه خودش یادش رفت بره ! ( واقعا علوم پایه با جوون مردم چی کرده ؟! ) یه دفعه دید یه دستی داره از اون دور علامت میده ! اسلوموشن زینب رو تصور کنید که داره زیر برف می دوئه ، عکاس که  دستش رو دکمه اس ، و زهرا و شقایق که هی دارن آلارم میدن ننداز ننداز ! حالا به چه وضعی خودمونو جا دادیم و با چه پوزیشن داغانی ! عکسیدیم بماند . حالا پس از پراکنده شدن ، نماینده ی محترم تر! فرمودن دوستان ما یه برنامه ای داریم ... ما رو بگی فکر کردیم اردوئه چنان پریدیم جلو که نگو ! ( اردو ندیده ی عقده ایم خودتی ! ) آقا فرمودن : دوستان عکس ها تونو بدید آقای ... می خوان کلیپ کنن ! ( حالا زینب داره با زهرا مسخره می کنه می گه : عکس های خصوصی ما رو می خوان چیکار؟ که مثکه خیلی بلند می گه ! نماینده ی محترم ترین اضافه می کنن : شرایط عکس ها اینه که خیلی خصوصی نباشن و قیافه ی زینب اون موقع !  

خولاصه پس از کلی مسخره بازی قرار ددر بعد امتحان رو میذاریم واسه رستوران . . جمعیت : 10 نفر آدم زنده .

 مرکب : یک عدد پرشیا !

هی همدیگه رو نگاه می کنیم شاید یه نفر از خودش ماشین بزاد ! یا مثلا موبایل یکی زنگ بزنه هزیمت کنه به منزل ! یا شایدم یکی ببینه شرایط نامساعده سینوزیتش عود کنه ... نخیر! به زور جمعیت به 7 نفر رضایت داد ! قرار شد حمله کنیم به ماشین ؛ هر کی موند پشت ماشین بدوئه ! شما بسته ی 5 تا دختررو تصور کنید که نشستن پشت ماشین اونم تو حیاط یونی ! اونم جلو اونهمه آشنا و غریبه و دوستان پورسینایی ! حالا هی به زهرا می گیم خب گاز بده تا کسی ندیده تمون می گه ماشین نمی کشه !! واقعا صحنه ی به یاد ماندنی بود ! زینب رسما تو شیشه نشسته بود !!  

پس از آن هم به رستوران رفته انقدر جیغ و داد نمودیم که با احترام کامل از رستوران پرتمون کردن بیرون ! ( دست گلشون درد نکنه ) 4 ساعت تموم تو رستوران بودیم وقتی اومدیم بیرون تازه دیدم یه جماعتی تو صف انتظار نشسن که بهشون صندلی برسه ! ( ضایع بی فرهنگ رستوران نرفته ی بازم بی فرهنگم خودتی )

در آنجا که بودیم به این سخن فرهیخته ی محترم نماینده مان اندیشیدیم و عکس هایمان را جستجو نمودیم که بهترین هایش را گلچین نماییم :

مقام اول عکس جذاب : ماشین شستن زهرا و شقایق در حیاط یونی

عکس دوم : عکس های شمال زهرا اینا !

عکس سوم : عکس های پس از بیدار شدن از خواب توی قطار مشهد ( باآن چشم های درشت و قیافه های زیبا )

تصویر بعدی : قاصدک بازی کاشان

توضیح : در این فیلم زیبا چند دختر سنگین و رنگین چند قاصدک را به آرامی فوت می نمایند و اصلا هم بالا پایین نپریده جیغ و هوار نمی کشند . تازه اصلا هم فکر نکنید که خود قاصدک ها تو فیلم نیفتادن و فقط صحنه ی 5 تا دختر جیغ جیغوئه که بی خودی رو هوا می پرن و یه سری موجود توهمی رو فوت می کنن !

عکس بعدی : عکس بسیار زیبای کلاس فیزیو عملی . با زیباترین پوزیشن ممکنه برای زهرا و شقایق .

عکس بعدی : در اینجا زینب بهترین پیشنهادو داد که بهتره عکس آیشواریا رو بفرستیم زیرش اسممونو اتچ کنیم ! تازه می تونیم به تقلید صداوسیما عکس های خواهران : آنجلینا جولی و جسیکا آلبا و سایرین حاچ خانوما رو اصلاح پوشش کنیم بفرستیم ... 

خلاصه که کلی رستوران رو گذاشتیم رو سرمون . واقعا هر کی از دور می دیدمون می فهمید دانشجوی پزشکی می باشیم . بس که با شخصیت می بودیم . ضمنا در اثنای همین حرف ها روش های جدید پول درآوردن هم آموختیم :

سر امتحان علوم پایه وقتی 2.3 تا از بچه ها برگه شون رو دادن و رفتن بیرون خانوم هریوندی تازه فهمیده برگه ی حضور غیاب امتحانو نداده بچه ها امضا کنن ! به اون 1ی مراقبه گفته اونم گفته ولش کن میندازیم دور بعد می گیم اصلا نبود ! ( به این می گن مدیریت بحران )

حالا قراره ما بریم به هریوندی بگیم : نمی دونم پاره کردن برگه ها رو دیدم ؟ نمی دونم ندیدم ؟ نظر شما چیه ؟ به نظرت ندیدن خرجش چقدره ؟! یا این عکس های بیوت بچه ها رو نشونشون بدیم بگیم نمی دونم اینا رو می دم برا کلیپ ؟ نمی دم ؟ آخه این روزها خرج  خیلی گرونه ! الانم دقیق نمی دونم این پست رو بذارم ؟ نذارم ؟ اسامی دوستان سوار ماشینو یادمه ؟ یادم نیست ؟ ... بد زمونه ای شده !

 

 

پی نوشت هامون :

١. به یه بابایی می گن : عروسیه

می گه : خب به من چه ؟

می گن : عروسی پسرته !

می گه : خب به تو چه ؟!

حالا شده قضیه ی نمره ی علوم پایه ی ما .  

٢. چقدر عوض شدی

نه معذرت می خوام اشتباه گفتم :

چقدر عوضی شدی ...

٣. برندگان اولین جشنواره ی سوتی مشخص شدند

سیمرغ بلورین خفن ترین سوتی به انتخاب مخاطبین تعلق گرفت به :

ما و انکوباتور به تهیه کنندگی مشترک شقی و دوستان ابدی

سیمرغ زرین ضایع ترین حرکت فرهنگی  - زیست محیطی مشترکا به :

کارواش در حیاط – آواز بر بلندای سقف تربیت بدنی

سیمرغ بلورین گول خوردی آی گول خوردی ! به همه ی خوانندگان وبلاگ بابت عدم توجه به نبودن شماره ی 6 در بین گزینه ها .

و در آخر دوستان خواهش داشتن بخش دیگه ای رو به جشنواره اضافه کنیم تحت عنوان : سوتی های دیگران ! حالا من نمی دونم سوتی های دیگران رو دیدم ؟ ندیدم ؟! شاید دیده باشم ... شایدم نه ...

۴. دیروز بعد از مدت ها دوباره دلم خواست جفت پا برم تو دهن یکی!! چه روحیه لطیفی!

[ یکشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ٤:٢٩ ‎ب.ظ ] [ Z.n & Z.r ]
درباره وبلاگ

ما دو تا دانشجوی پزشکی معلوم الحال هستیم که تصمیم گرفتیم بیایم اینجا تا هم خاطراتمون رو ثبت کنیم هم دوستای تازه پیدا کنیم...
موضوعات وب
 
امکانات وب

آمار وبلاگ

تعداد بازدیدهای این وبلاگ: