|
دوستان ابدی... خاطرات دو نیمچه پزشک تحت تعقیب در IUMS
| ||
|
به خدا قسم بیست و دو پاییز از عمرم گذشت... هیچ کدام به دلتنگی این نیمه ی آذر نبود . [ چهارشنبه ۱٦ آذر ۱۳٩٠ ] [ ۱٢:٤۱ ب.ظ ] [ Z.n & Z.r ]
فی الواقع اکنون در کتابخوانه جلوس نموده ایم به صرف نت گردی روز آخر ماه رمضان می باشد و ما الان کلی از دیدن روی ماه وبلاگ خودمان خرسند می باشیم . جایتان خالی دیرووز با زهرا و شقایق رفتیم دکتر چه دکتر رفتنی ! کلا دیروز از صبحش واسه من اومد . به توصیه ی یکی از دوستان مسیر جدید واسه ورود به دانشگاه اختیار نمودیم . آدرس دادنش مارا کشته: سوار اتوبوس هاس صورتی میشی میای دانشگاه ! واقعا چقدر فنی ! چقدر تخصصی آدرس میدن ایشون ! پامو از ایستگاه مترو گذاشتم بیرون دیدم از آسمون داره سیل میاد آقاهه دم در گفت نیا بیرون خیس میشی ! منم گفتم برو عمو. ؟!! ( در باب علاقه ی بنده به بارون همین بس که مجنون وقتی به لیلی رسید انقدری کیف نکرد که من به بارون می رسم ) هیچی دیگه دوقدم رفتم جلو دیدم آبگرفتگی معابر در حد رودخونه . کلی پله رو باید پایین می رفتی دوباره بالا می رفتی که برسی به اون اتوبوس های صورتی معروف . حالا تمام مسیر تا بالای زانو آب و گل بود . سه نفر بودیم من و دو تا آقای نیمه جوون . به طریق کاملا کماندویی از کوه و کمر رفتیم بالا ! شیب نود درصد رو مثل قاطر طی می کردیم تا رسیدیم به یه جوب !! 1 متری . نه راه پس داشتیم نه پیش ( دروغ می گم میشد از همون جا مثل آدم برگشت دوباره سوار مترو شد از ایستگاه مصلی رفت یا اصلا برگشت خونه قید دانشگاه رو زد ولی از اونجای که زیزی بارون می بینه خل می شه تنها راهی که به نظرم میومد راه پیش بود ! ) بله داشتم می گفتم اونور جوق 1 متری 1 میله ی عمودی بود و دوتا میله ی افقی که به عبارتی همون میله های کنار پله ها باشد ! (عمرا اگه بتونید تصور کنید چی دارم می گم ! توصیف در حد افتضاح !) دور خیز کردم پریدم میله رو گرفتم ! حرکت جکی چانی به معنای واقعی ... نفر دوم منو دید کلا بیخیال شد برگشت . نفر سوم هم پرید با فرق سر تشریف برد تو گل ها . البته از اونجایی که سر تا پا خیس بودیم همچین توفیریم نداشت . خلا صه حالا میرسیم به نرده های افقی . بنده به مانند یک عنکبوت واقعی از میله ها کشیدم بالا رفتم تو مسیر انسان رو !!! و تازه رسیدم به ایستگاه اتوبوس های صورتی واضحه که اتوبوس نمی اومد و من طبق روال مرسوم داشتم بارون بازی می کرم ( عمرا اگه فکر کنید بارون بازی انجام حرکات موزون زیر بارونه !! نخیر شم . من فقط زیر بارون یه مقدار ! هیجان زده میشم ) در همین جا بود که یه آقای نیسانی به داد ما رسید و ما را سوار اوتول خود نمود و تا دانشگاه رسانید . این تازه اول قصه است ! شما قیافه ی یه موش آبکشیده رو که شاد و شنگول وارد دانشگاه میشه رو تصور کنید ... نه حالا می خواید تصور نکنید ... نگهبانه دم در می گه : بارون دوست داری نه ؟!!! و بله ... چند نکته :1. تا یه ربع داشت ازم آب می چکید 2. به زهرا اس دادم می گم یه کاپشن واسم میاری ؟ یخ زدم . می گه : دوباره رفتی زیر بارون آب بازی ؟ نمیارم آدم شی . 3. مانتومو تو دانشگاه در آوردم !!!!! روپوش پوشیدم به جاش ... الان انتظار داشتی چی ؟! بله پس از این واقعه ما تصمیم گرفتیم سه تایی بریم دکتر و از اونجایی که زهرا کلا از مرکز نقشه بع سمت مغرب رو بلده و ببریش شرق تهران انگار بردیش سانفراسیسکو ! تصمیم گرفتیم ابتدای امر از یک انسان آدرس شناس و فنی در زمینه ی آدرس دادن آدرس بپرسیم ( کثرت استعمال از کلمه ی آدرس! ) خب شما فکر می کنید سراغ کی رفتیم ؟ پاسخ کاملا صحیح است : آقای اتوبوس صورتی !
[ سهشنبه ۸ شهریور ۱۳٩٠ ] [ ۱:۱٦ ب.ظ ] [ Z.n & Z.r ]
[ چهارشنبه ۱٩ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ٤:٠۱ ب.ظ ] [ Z.n & Z.r ]
یکی از تفریحات سالم و مفرح و همیشگی ما دانشجویان پزشکی همانا دادن امتحان می باشد ! در مرحله ی اول ما برنامه ریزی می کنیم که روزی خدا تا جلسه بخوانیم و پس از آن خدا بار جزوه ها را مرور کنیم . بعد هرکدام به منزل رهسپار شده و با اراده ای راسخ و عزمی ستودنی به استراحت کامل پرداخته هرهر به برنامه ی نشدنیمان می خندیم ! در این مرحله گاه دوستان ابدی یکدیگر را در چت روم ملاقات کرده و با گفتن جمله ی بچه مگه تو درس نداری ؟ و گرفتن پاسخ : بی خیال بابا! به یکدیگر روحیه داده و اینچنین این مرحله ی سخت و طاقت فرسا را پشت سر می گذارند . نکته : پذیرفتن مهمان و ایضا مهمانی رفتن امتیاز زیادی را نصیب شما خواهد کرد . اینکه فامیل 8 نسل آنوری دقیقا شب امتحان حال می کند شام بیاید خانه ی شما موهبتی الهیست ! آن را از دست ندهید مرحله ی دوم یا همان کشتن غول پشت سر گذاشتن روز امتحان می باشد . در این روز میمون و خجسته شما وارد کتابخانه می شوید در این مرحله ی خطیر حفظ اعتماد به نفس از اوجب واجبات است . یادمه امتحان بهداشت 1 که داشتیم قبل امتحان تو کتابخونه زهرا و شقایق داشتن نکته ها رو مرور می کردن منم وسطش همینجور 1ریز داشتم اتفاقات صبح مترو رو تعریف می کردم رسید به 1نکته ی حفظی بهشون گفتم خب سه دقیقه سکوت من این نکته رو حفظ کنم . پسر همکلاسیم از اونور کتابخونه به بغل دستیش گفت : سه دقیقه وقت داری درس بخونی نهایت استفاده اتو بکن !
از کارهای مهمی که باید در این زمان انجام شود زدن نمونه سوال است که 2 حالت دارد: اگه ما نمونه سوال بزنیم هیچ سوالی تکراری نمی باشد و بالعکس! به همین سبب ما سعی میکنیم حتماً نمونه سوال گیر بیاوریم تا حال آن دسته از دوستان که نشسته اند نمونه سوال ها را هم بعد از شام قورت داده اند گرفته شود! تنها قسمت بهینه ی صبح امتحان اینه که زهرا نمیدونم چطور و از کجا یهو یه سری نکته به ذهنش میرسه 2 دقیقه قبل امتحان بهت میگه بحفظی! مثلا میگه: هرویین، استراز! و بعد دقیقا یه سوال میاد که تو صورتش هرویین داره جوابشم میشه استراز! برای انسان هایی که ژن تقلب سالهاس توشون خاموش شده -چون ما- بهترین حرکت اینه که هول بزنن بهترین جا برای تقلب رو رزرو کنن و با این کار شانس تقلب رو از همون 2 نفری که عرضه اش رو دارن هم بگیرن خب حالا انتظار داری چی بشه؟ میریم امتحان میدیم دیگه!!...وا؟! مرحله ارزیابی هم متأسفانه اشکال پخش داره از بالا شدیداً به ما فشار آوردن که سانسور بشه!! پ.ن : بهترین تفریحمون امتحان دادنه... خنده دار نیست به خدا. ته تراژدی ه. پ.ن: آیا میدانستید که انسانها به جز کودکِ درون یک عدد خر درون هم دارند ! ... که گاهی زمام امور را به دست میگیرد !!!؟ [ پنجشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٠ ] [ ۱:٢٧ ب.ظ ] [ Z.n & Z.r ]
چند وقته تو دانشگاه همینجور هی داره به ما خوش می گذره کلا مهر 87 همه جوره صدر نشینه چه از بابت عدم چسبش و تفلونگی حاد چه از موضع پسرخالگی و یکدستی و احوالتون چه طوره ؟ همون جور که خدمتتون عارض شدم و همگان با خبرید این ترم از اول با شعار ترم همبستگی مضاعف و جهاد رابطه ای آغاز شد . در همون ابتدای سال گروهکی تشکیل دادیم برای برپایی جشن . از اولین خبری که به دست من و زهرا رسید ما به هم قول دادیم وارد هیچ حوزه ای نشیم و کلا فعل به ما چه رو صرف کنیم . مسیج روز قبل از جلسه : زهرا ما تو هیچ کاری دخالت نمی کنیما پامونو میندازیم رو پامون از جشن بقیه لذت می بریم فقط همین جلسه ی فردا رو بریم برای ارضای حس فضولی . به ما هیچ ربطی نداره هااا. مسیج فرداش پس از جلسه : زینب من موندم ما اگه بخوایم مشارکت کنیم چی کار می کنیم ؟!!!!
این شد که زهرا شد مسئول کلیپ منم شدم مجری !!! البته با حفظ سمت انجام نویسندگی متون جشن ، ستاندن عکس از دوستان ، انجام هر گونه حمالی ، تی کشی در همین جرایین شد که ما یه سر سوزن روابطمون حسنه شد البته دقت کنید که قضیه به سر سوزن کفایت می کنه و اصلا فکر نکنید که زهرا سوئیچشو داد یه پسره بره هندونه بار کنه یا احیانا دور هم نشستیم غیبت ماندانا اینا رو کردیم ها... نخیر . یه چند دفعه ایم من تو جشن اون رو خوشگله ام بالا اومد و ...بله . یه مقدار یکی از پسرارو کتک زدم !!!
حدود یه ماه از جشن گذشته بود که جریان اردو پیش اومد در زمینه ی عدم دخالت ما در اردو همین بس که آخر شب وقتی داشتم آشغالا رو از کف اتوبوس جمع می کردم ساناز بهم گفت یادته گفتی آخرشم تی می دن دستم می گن این جاهارو تمیز کن ؟ و اون موقع بود که من به این نتیجه رسیدم که توبه ی زیزی هیچ ارزش حقیقی و حقوقی نداره .( نکته ای که زهرا بارها بهش اشاره کرده بود از نکات بامزه ای که تو اردو بود بخش پانتومیمش بود و صد البته قسمت برنج دم سیاه که توسط نماینده ی محترم اجرا شد . عبارتی سه کلمه ای که برنج و سیاهش مشخص شده بود و مونده بود دمش ! واقعا به یاد موندنی ترین صحنه جایی بود که که نماینده بین دوراهیه آبرو و برنده شدن گیر کرده بود ! آخر سرم قید آبرو رو زد و دمی واسه خودش کشید کشیدنی !!! یعنی دیگه ما ها کف اتوبوس پهن شدیم از خنده نامردین اگه فکر کنین از قصد یه چیزایی انتخاب می کردیم که موقع اجراش بمیری از خنده ... نه اصلا . عمرا اگه ما با نیت قبلی عروس نمی تونست برقصه گفت زمین کجه و دق دلی مادرشوهرو انتخاب کرده باشیم ... کورشویم اگر دروغ بگوییم . اونوقت پسرا به ما چی می گفتن : هنر انتزاعی ! اصلا هم فکر نکنید که من تقلب کردما کلا دوستان باهوش بودن خودشون سریع تشخیص دادن . خب من هرچی فکرشو می کنم می بینم هیچ قسمت دیگه ای از اردو قابل پخش نیست ! ... ادامه دارد...
[ جمعه ٢٠ خرداد ۱۳٩٠ ] [ ۳:۳۱ ب.ظ ] [ Z.n & Z.r ]
فی الواقع اکنون که مطلب آماده می کنیم برای وبلاگ ساعت به نیمه شب گفته است زکی و ما خودمان هم نمی دانیم چه مرضیست نصفه شبی پست بنویسیم که فردایش هم اصلا یادمان برود برای زهرا ببریم ویه دو هفته ای لای دفترمان بماند خاک بخورد آخرش هم بیات شود یادمان برود بگذاریمش ؟ سندروم کرم پست نویسی نصفه شب آیا ؟ یا بیماری خود اسکل کنون حاد شاید آیا ؟ عرضم به حضور انورتان که در این 2 ماهی که گذشت رخداد خیلی میمون و مبارکی بر ما رفت به نام جشن علوم پایه . خیلی هم حواشی توپ و باحالی داشت و جان شما پست خورش حسابی ملس بود . حالا چرا ننوشتیم این احوالات رو به خاطر اینه که شعله اینا جز تیم برگزاری نبودن ما همه ی قضایا رو ده دفعه با تمام جزئیات و ریزه کاری ها و گاهی هم با افزودن پیاز داغ و نمک فلفل برای کل تیم ده نفری شون یکی ده بار تعریف کردیم ! اینه که دیگه اسم تعریف کردن میومد گلاب به روتون زرد می کردیم . ولی جاتون خالی خیلی خوش گذشت یعنی من روزی 6 دفعه فیلم جشن رو می ذارم میبینم ! خودشیفتگی با جوون مردم چه کرده ؟!! توی این جریانات جشن بود که ما با چند تا آدم جدید روابط (!) پیدا کردیم که واقعا موجودات عجیب و نیست در جهانی ان . یعنی کلا اینا سادیسم مال صبحونه اشونه ... فکر کنم باید از یه ذره قبل ترش واستون تعریف کنم : جواد ترین ، متحجرترین ، دخترندیده ترین ، ایضا پسرندیده ترین ، کلا آدم ندیده ترین ، گلابی ترین ، پخمه ترین ، بچه ترین ضایع ترین و کلا همه چی ترین آدم های این کره ی خاکی به اسم گروه مهر87 توی دانشگاه ما دور هم جمع شدن و تشکیل کرخنده ترین گروه دانشجویی کل تاریخ رو سبب شدن! یعنی 6 ترمه ما جلو دوست و دشمن و آشنا و غریبه یه خاطره از بچه هامون تعریف نمی کنیم . بس که موجودات آدم به دور و ندید بدیدی ایم همه مون . جمله ی "بعد از ... ترم هنوز به هم سلامم نمی کنیم" شعار همیشگی دوستان در معرفی این گروه کمیاب جهانیه . روابط دختر-پسر در این گروه به شدت صمیمانه اس ! تا بدانجا که مونثی ، مذکری را کلام نمی گوید مگر به قصد دعوا ! سالی به ماهی دعوایی ، کتک کاری ای ، بزن بزنی بشه تا بلکه 2 تا جمله از اینور به اونور روانه بشه . روابط پسرها از اون هم جالب تره . جرگه های سیاسی-ملی-مذهبی از جماعت پسرا چندتا جبهه مخالف و معاند ! ساخته که به جز له کردن هم فکری در سر نمی پرورانند ... خدایشان راستشان کناد ... از همه ی همه کر خنده ترش روابط دختراس . تنها علت همدلی و همزبانی دخترها وجود یک دشمن مشترک به نام ماندانا ایناس ! که واقعا عدم حضورشون باعث رکود جلسات نخودچی خرون و غیبت پارتی های عصرگاهی می شه تمام مباحث از ماندانا شروع میشه به اورجینال ( آقاشون ! ) ختم می شه ( و البته گاهی هم برعکس ) خدا حفظشون کنه . واقعا نباشن ... کلاس ماندانا و اورجینال ندار میشه ! بله خب داشتم می گفتم یکی از ارکان وجود صمیمیت و همدلی بسیار در گروه ما همین آقای اورجینال است . این برادر شما بگو یه سر سوزن اعتقاد به سلام ؟ احوالپرسی ؟جواب دادن به آدم ؟ بو بردن از ادب ؟ نخیر ! هیچی . حالا اگرم خدایی نکرده خدا اون روز رو نیاره ایشون به اشتباه جواب یه موجود مادگی رو بده ... وارد مرحله ی بعد می شیم که اسمش نبرد با مانداناست ... یعنی چنان دختره رو ریز ریز کنه دیگه خودشم نشناسه چه برسه به اورجینال ... همچنان دست گلش درد نکنه !! حالا همه ی اینا به کنار . این برادر گرامی هر روز هر روز تو هر محفل و مجلس و جشن و عزایی می گه ما چرا با هم روابط(!) نداریم ؟ چرا با هم اردو نمی ریم ؟ چرا صمیمیت نداریم ؟!! جدا ما موندیم این دیگه چه جور مرضیه ؟ ( مرضیه نه مرضیه ! یعنی مرضی یه ! ) سندروم بیا جلو لهت کنم آیا ؟ یا کرم به من سلام کن جوابتو ندم جیگرم حال بیاد ؟ خب برادر من بیا به من بگو می خوای با کی روابط داشته باشی من برم دستشو بذارم تو دستت خیال همه راحت شه ... والا ... ای مرده شوی هر چی روابطه ببره اعصاب روان ما بتونه یه دور صافکاری تعمیر کاری بره راحت شیم ... اصلا آلرژی گرفتیم به این کلمه جان زینب ...می گن روابط کهیر می زنیم ... اوخ اوخ چقدر هم می خاره ...نگو می گم نگو ... پ ن 1 : حالا فکر کن ما با اینا می خوایم بریم اردو ( روابط ) پیدا کنیم !!! یعنی رسما کر خنده اس ... پیر می شیم تا برگردیم . پ ن 2 : بابای عاشقی بسوزه . جیبمون خالی شد به درک رسما آب شدم از خجالت . پ ن 3 : فکر می کردم بیشتر از این ها دلم واست تنگ شه . ولی انگار نبودنت ؛ عکس بودنت ؛ بی رنگ بی رنگه . پ ن ۴ : این کوفت از عجیب ترین کلمات زبان ماست که بنا به موقعیت هم "عشوه" است هم "فحش" !! هم جای "آخی عزیزم" می نشیند هم جای "خفه پدر سگ" . (به نقل از وبلاگ کدئین فکر کنم ... یادم نیست مال کی بود ؟ ) *سندرمی است جدید از دسته ی سادیسم ها به نام کامل : بیا آویزونم شو لهت کنم حالشو ببرم . به نقل از: دوستان ابدی دورلند [ چهارشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠ ] [ ۱۱:٠٧ ب.ظ ] [ Z.n & Z.r ]
حرف هایی هست برای نگفتن ...حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند ...و سرمایه ی هر کس به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد پی نوشت : ... [ یکشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٠ ] [ ۸:٤٦ ب.ظ ] [ Z.n & Z.r ]
باز کن پنجره ها را که نسیم روز میلاد عقاقی ها را جشن میگیرد و بهار روی هر شاخه کنار هر برگ شمع روشن کرده ست همه چلچله ها برگشتند و طراوت را فریاد زدند کوچه یکباره آواز شده ست و درخت گیلاس هدیه جشن عقاقی ها گل به دامن کرده ست باز کن پنجره ها را ای دوست هیچ یادت هست؟ که زمین را عطشی وحشی سوخت برگ ها پژمردند تشنگی با جگر خاک چه کرد هیچ یادت هست؟ توی تاریکی شب های بلند سیلی سرما با تاک چه کرد هیچ یادت هست با سر وسینه ی گل های سپید نیمه شب باد غضبناک چه کرد هیچ یادت هست؟ حالیا معجزه ی باران را باور کن و سخاوت را در چشم چمنزار ببین و محبت را در روح نسیم که در این کوچه ی تنگ با همین دست تهی روز میلاد اقاقی ها را جشن میگیرد خاک جان یافته است تو چرا سنگ شدی تو چرا این همه دلتنگ شدی باز کن پنجره ها را و بهار را باور کن
بهار که می آید آدم تازه یادش میفتد که باید تازه شود . یادش میفتد که چقدر از این من تکراری آزار دهنده خسته شده . یادش میفتد که چقدر زود آخر راه شده و هیچ راهی نرفته ... بعد خیالش را راحت می کند که این بار بندکفشش را محکم بسته چشم هایش راگشوده نقشه راخوب خوانده و از همه مهمتر اسباب دلش حسابی مهیاست . روزهای آخر اسفند بهترین روزهای من است . روزهایی که آدم خیالش راحت است ! خیالش راحت است که همه ی اشتباهات و سختی ها و ناکامی ها و تیرگی ها می ماند برای این ته مانده ی آخر سال . همه اش جمع می شود توی همین سالی که گذشت و دیگر با تو هیچ جا نمی آید .سنگینی اش روی کوله ات نمی ماند خسته ات نمی کند دل مرده ات نمی کند زمینت نمی زند کوچکت نمی کند .باورت می شود آزاد می شوی از همه ی سنگریزه های توی کفشت از همه ی بزرگ-صخره ها ی روبه رویت از همه ی آوارهایی که انگار به جز تو هیچ کس را نمی شناسند . انگار کوله بار زشتی ها می ماند و تو میروی ... میروی ؛ خوش به سبکبالی باد .
پی نوشت : این منم . همونی که هست نه اونی که باید باشه . نه اونی که میتونه باشه نه اونی که تو می خوای باشه نه اونی که می خوان باشه . این منم همونی که هیشکی نمی خواد باشه . این منم همونی که می خوام باشه . خدا رو چه دیدی ؟ شاید یه روزی یه جایی یه کسی همونی که هست رو دوست داشته باشه . [ پنجشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٢٩ ب.ظ ] [ Z.n & Z.r ]
|
||
| [ طراحی : نایت اسکین ] [ Weblog Themes By : Night Skin ] | ||